مارک نافلر

وبلاگ تخصصی مارک نافلر Mark Knopfler آهنگ‌ساز، گیتاریست و خواننده نامدار بریتانیایی

مارک نافلر

وبلاگ تخصصی مارک نافلر Mark Knopfler آهنگ‌ساز، گیتاریست و خواننده نامدار بریتانیایی

ستاره، قربانی هنرمندی


ظاهر ما را همیشه به خود می‌گرفته است. ظاهر، چیزی که چشم بگیرد و همچنین توجه به آنچه دیدنی‌ است و همچنین بیان از راه شکل‌های تماشایی همیشه جنبه جاندار و جلوه شخص تمدن ما بوده است. این البته عیب نیست اما زمینه‌ای است برای نمو عیب وقتی که فکر از جویندگی بیفتد و کودن شود، تنها به رویه‌ها بپردازد. ما بیشتر از راه چشم حس کردیم و حس‌هامان را برای چشم نمایاندیم.
ابراهیم گلستان، گفته‌ها، ص46

ادیب وحدانی :در هیچ‌کدام از کتاب‌‌های تاریخ موسیقی آمریکایی کمبریج (انتشارات کمبریج، 1998) یا سبک‌های موسیقی راک (مک گراوهیل، 2003) اسم گروه دایر استریتز یا خواننده گیتاریست و آهنگساز آن، مارک نافلر نیامده است. کتاب فهم موسیقی مردمی (پاپیولار) هم فقط یک بار نوشته است که وزیر کار نیوزلند گفته بود گروه دایر استریتز را از [کلود] دبوسی [آهنگساز کلاسیک] بیشتر دوست دارد و اعضای گروه را به ضیافت شام دعوت کرده بود. اما آیا همه گروه‌های موسیقی باید صرفا جایی در کتاب‌‌های تاریخ موسیقی داشته باشند تا شایسته بررسی شوند؟ رابرت والسر، منتقد معاصر موسیقی راک و جز به رویه رایج نقد موسیقی مردمی این اشکال را وارد می‌کند: «پرمخاطب‌ترین و تاثیرگذارترین آلبوم‌ها و تک‌آهنگ (Single)های تاریخ موسیقی را منتقدان موسیقی با برچسب «بازاری یا تجاری بودن» فاقد صلاحیت بررسی شدن می‌دانند و از گردونه نقد خارج می‌کنند.» این متن درباره گروه یک بازاری نیست، اما به هنرمندی می‌پردازد که الزامات ابر ستاره ماندن موجب شد خیر پول بیش از حد را فدای مهرش کند و به تنهایی و با هیاهوی بسیار کمتر زندگی و کار کند. آخرین آلبوم مارک نافلر به نام kill To get crimson حدودا دو هفته قبل به بازار آمد.

مارک نافلر گوش دادن در ایران شده است یک آئین، درست مثل متال گوش دادن و مثل گوش دادن به سگ‌ماهی آواز ایران و گوش دادن به رپ و مثل پینک‌فلوید گوش دادن و مثل گوش دادن به شقایق هروئینی بم صدای چشمه‌ها و مثل گوش دادن به چیزهایی که صد سال از عمرشان گذشته و از تاریخ مصرفشان گذشته دست‌کم، مشروط به بعد را حساب کردم.این آئین‌ها، مناسک و آداب و رفتارها و جمع‌های خاصی دارند و دقیقا به همان دلیل که آئین گوش دادن به نافلر در ایران قوت نگرفته،‌ دقیقا به همان دلیل‌هاست که آئین گوش دادن به نافلر اصلا در ایران وجود دارد.



تمام تکه‌های این متن به نوعی واکاوی این دلیل‌هاست و نه فقط برای اینکه تعداد شماره‌های این بندها با آن دلیل‌ها برابری کند، دلیل اول اینجا می‌آید که نافلر و گروه دایر استریتز دیده شده‌‌اند. ام‌تی‌وی در اوج قدرتش و وقتی پرمخاطب‌ترین و کم‌رقیب‌ترین شبکه تلویزیونی دنیا بود، مرتب آن ویدئوکلیپ خوب تقریبا بهترین آهنگ دایر استریتز را آنقدر پخش کرد که در ایران دوران سازندگی هم صدای آن نه فقط به گوش مخاطبان جدی موسیقی و مخاطبان موسیقی جدی رسید، بلکه مردم کوچه هم با خبر شدند که نوعی موسیقی شنیدنی در دنیاست که هم مردم‌پسند است و هم پدرومادر و هم در و پیکر دارد. سبک این موسیقی راک بود و هست.

وقتی از خیلی از گردن‌کلفت‌های موسیقی سوال می‌کنند شما چه سبکی می‌نوازید جواب ساده این است: «ما راک می‌‌نوازیم.» رابرت والسر می‌گوید: «از دهه 1950 به بعد، هر نوع موسیقی پاپ صرفا راک‌اندرول بود.» با این حساب جواب ساده مذکور این است: «ما پاپ می‌‌نوازیم.» و با توجه به اینکه طبقه‌بندی‌های نشات گرفته از اندیشه‌های تئودور آدورنو به جز دو سبک موسیقی کلاسیک و موسیقی جز Jazz، هر نوع موسیقی دیگری (حتی موسیقی فولکلور و موسیقی فیلم) موسیقی پاپ است، جواب آن هنرمندها را می‌توان طفره رفتن از هر نوع طبقه‌بندی فرض کرد؛ چرا که هر کس در آن دو سبک کار نمی‌کند، طبعا پاپ یا راک کار می‌کند. اما نکته دیگری در ترجمه این تکه مکرر از گفت‌وگوها با هنرمندان راک وجود دارد. «راک زندگی کردن» اصطلاح رایجی در اهالی موسیقی در غرب است.

برخلاف هنرمندهای سبک کلاسیک و سبک جز هنرمندان راک هنر را به عنوان شغل انتخاب نکرده‌اند. در ایران خیل عظیمی از هنرمندان- یا «به اصطلاح هنرمندان»- وجود دارند که درس موسیقی نخوانده‌اند و شاید اصلا چندان هم موسیقی نمی‌دانند؛ در اروپا و آمریکا حتی اگر همه چیزشان به همه چیزشان نیاید، سر این موضوع شوخی ندارند که حرفه هنرمند باید هنر باشد؛ از طرف دیگر پدر و مادرها و نهادهای قدرت سیاسی و اقتصادی- در یک کلام establishment- تعریف کرده‌اند که هنر چیست و اتفاقا به نظر establishment، هنر راک‌اندرول نیست و حرفه موسیقیدان‌های راک‌اندرول هم، هنر نیست طبعا- البته استثناها سر جاهاشان. هنرمندهای راک‌اندرول آدم‌هایی‌اند که یک خرده بلدند ساز بزنند و کمکی هم آواز می‌دانند و با دوست‌‌هاشان دور هم جمع می‌شوند و برای آدم‌هایی مثل خودشان می‌زنند و می‌‌خوانند.



بعد همین آدم‌ها در جاهای بزرگتر می‌زنند و می‌خوانند و برای آدم‌های بیشتر و معمولا البته مفت، یا آنطور که establishment می‌گوید: رایگان. بعد همین آدم‌ها در تالارهای موسیقی قبل از کنسرت‌های آدم‌های مشابه خودشان که مشهور شده‌اند (و البته این آدم‌های مشهور از همان مسیر آدم‌های غیرمشهور گذشته‌اند) می‌زنند و می‌خوانند. حین همین کارها، شرکت‌های ضبط و پخش با این آدم‌ها قرارداد می‌بندند و بعد از ضبط آلبوم، کارهاشان را می‌فروشند به مردم و البته می‌دهند از این کانال و آن شبکه این کارها پخش شود.



بعد، اگر مردم کارهای گروه را پسندیدند وقت شروع به کار است: یعنی گروه حالا باید برود چندین و چند جا و هی‌وهی‌وهی کنسرت بدهد و وقتی لازم نشد، لباس‌های مردم‌پسند بپوشد و در اتفاق‌های تبلیغاتی شرکت کند و بلافاصله بعد از تمام شدن کنسرت‌ها برود باز در استودیو تا آلبوم بعدی‌اش را ضبط کند و باز کنسرت بدهد و باز مخاطب پیدا کند و باز آلبوم‌هایش پرفروش شود و تک‌آهنگ‌های خودش را بدهد بیرون و برای آهنگ‌های پرمخاطب ویدئوکلیپ بسازد، تا آثارش پرفروش‌تر شود تا کنسرت‌‌هایش شلوغ‌تر شود تا بازار فروش آلبوم‌هایش داغ‌تر شود تا نیاز به باز به استودیو رفتن گروه بیشتر شود تا این چرخه ادامه یابد و گاه باعث شود کسانی مانند روی اوربینسون زیر فشار سفرها و کنسرت‌های متعدد بمیرند و کسانی مانند جیم موریسون و کورت کوبین زیر این فشار کم بیاورند و خودکشی کنند و گروه‌‌هایی مانند گانزن روزز و پینک فلوید در این میانه از هم فرو بپاشند.

آنهایی که از این الزامات خبر دارند بعضی کارها را می‌کنند. یک عده این فشارها را قبول می‌کنند و با آن کنار می‌آیند. مثل زی‌زی‌تاپ و آیروسمیث، یک عده کل فشار را قبول نمی‌کنند و مرتب گروه عوض می‌کنند تا کنسرت‌های اجباری بزرگ از پیش برنامه‌‌ریزی شده، باعث نشود لذت راک‌زدنشان و با دوستان، سرخوش بودنشان ضایع شود. مثل مایکل شنکر بعضی‌ها با ستاره راک بودن خوب کنار می‌آیند مثل باب دیلن. بعضی‌ها مجبور می‌شوند از خیلی چیزها کمک بگیرند تا ستاره بودن را تحمل کنند، مثل اریک کلپتون که تا زمان مرگ پسرش به سال 1991 به کل معتاد بود، بعضی‌ها هم از اول وارد بازی نمی‌شوند، مثل آن نوازنده جالب ساکسیفون آلبوم «پهنه تاریک ماه» که یک بار سال 1975 با پینک فلوید نواخت و بعد، رفت در خانه‌اش تا بعد از حدودا دو دهه، برای چند تا کنسرت پینک‌فلوید خلوت خودش را رها کند. نافلر و دوستان اول وارد قصه شدند، ابر ستاره شدند، بعد بازی را به هم ریختند و در اوج، از هم پاشیدند.

کپسول شدن اصطلاحی است که برای شنیدن موسیقی‌ای که به ایران وارد می‌شود ساخته‌ام. همان‌طور که در یک کپسول مکمل غذایی، مقادیر زیادی از مواد دارای ارزش غذایی فراوان ناگهان وارد بدن انسان می‌شود، از بین گروه‌های متعدد راک انگلیسی دهه 1970، پینک‌فلوید در ایران شناخته شد.

یعنی از صدها گروه که تقریبا مشابه کار می‌کردند و بی‌آنکه مشابه باشند، صداهاشان در متفاوت بودن با همه گروه‌های رایج مشابه بود، همین یک گروه را در ایران شناختند و گروهی مثل لدزپلین که در سراسر دنیا شناخته شده بود، در ایران ناشناخته ماند. در دهه 1980 از بین سه غول جلف موسیقی پاپ، پرینس که از همه‌شان هم بهتر بود میدان را باخت و در حالی که اسم آن دو غول دیگر را همه می‌دانیم (و عمدتا به خاطر ناهنجاری‌های اخلاقی‌شان) روی دیوارهای تهران به جای غول شوم، نام گروه‌های چپ و چول و پرت و گمنامی مثل کریس دی‌برگ و مدرن تاکینگ آمد.



به این ترتیب بود که وقتی بین صدها و بلکه هزاران گروه سبک متال، اسم متالیکا به تهران رسید ناگهان سبیل‌بلندهای اخمو در خیابان شهر ظاهر شدند و وقتی از بین صدها گروه راک، کوئین شناخته شد، همه عاشق صدای آن خواننده‌ای شدند که به نوشته کتاب «مارش ملکه سیاه» (نشر مس) برخلاف علاقه رایج مخاطبان ایرانی‌اش، هرگز فریدون نام نداشت. در ایران از هر سبک به یک گروه اکتفا می‌شد و به جای سبک، گروه به آئین تبدیل می‌شد در یک دهه قبل‌تر و احتمالا آخرین این گروه‌ها، دایر استریتز بود.

یک گرایش خیلی رایج در موسیقی راک، این است که وقتی فردی یاد گرفت گیتار بزند، آنقدر آهنگش را کش بدهد که برسد به تکنوازی و در این وقت خودنمایی کند، رعنایی کند و پررویی کند. در راک این کار اصلا مذموم نیست. راک به منزله سبکی از زندگی است که زندگی را ستایش می‌کند (و اگر گاه مرگ را ستایش می‌کند به منزله قسمتی از زندگی – پرده آخر- است)، راک به منزله سبکی که آدم را با جزءجزء افکار و سلایق و غرایز و آرزوها و امیال می‌پذیرد و محترم می‌شمارد و تجربه می‌کند تا او را عرضه کند، حتما هنرمند را هم تا همین حد ستایش می‌کند و میل او به خودنمایی مخاطب راک هم با هنرمند راک فرقی ندارد، اگر مخاطب آن نوع راک باشد که این یادداشت در باب آن است و نه آن نوع راک زرق و برق‌دار (glamour) که در ایران می‌پسندندش و راک می‌‌خوانندش.



راک تجملی یا زرق و برق‌دار موسیقی‌ای است که به سفارش establishment و توسط establishment یا نهادهای وابسته، سفارش داده و ساخته می‌شود. در این نوع موسیقی جنبه اندیویدوالیستی (تفردگرایانه) اثر به کمترین حد ممکن سقوط می‌کند و وقت کنسرت دادن، برگزاری یک برنامه مرتب و منظم و باشکوه به جای یک برنامه خودمانی مورد پسند اعضای گروه و مخاطب‌ها هدف است. وقت ضبط کردن هم گروه‌های تجملی موظفند آنچه را مخاطب توقع دارد بشنود، بنوازند، نه آنچه را اعضای گروه‌های راک‌اندرول متعارف سنتی دوست دارند خودشان بشنوند و گاه فرق دارد یا فرق‌ها دارد با آنچه مخاطب توقع دارد از خریدن اثر آنها و شنیدن آن.

بین گرایش اول،‌ گرایش کاملا تفردگرایانه که گروه را برای نمایش قدرت تکنوازی خود می‌خواهد تا گرایش دوم که فرد در تصویری که مخاطب از گروه دارد حل می‌شود، مرز ظریف باریک دقیقی هست که در آن به زحمت می‌توان چند گروه را جای داد. چرا که شعبده حفظ حال و هوای صمیمی کنسرت‌های جمع‌وجور در استادیوم‌های بزرگ چندده هزار نفری، تاکنون از گروه‌های بسیار بسیار معدودی برآمده است: در تاریخ موسیقی راک فقط چند گروه معدود توانسته‌اند بین هزاران مخاطب (که حالا دیگر صرفا همان مخاطب‌های دوآتشه جدا علاقه‌‌مند به موسیقی راک نیستند و بسیاری‌شان برای اولین بار به کنسرت آمده‌‌اند)، همان صمیمیت و قدرت بداهه‌نوازی و جمع‌نوازی را دارا باشند که روزهای اول، به وقت نواختن پیش‌روی دوست‌های صمیمی‌شان داشته‌‌اند. برخی معتقدند یکی از این معدود گروه‌ها دایراستریز است، اما این گروه هم که از هم پاشید.

به محض اینکه تصویر (image) یک گروه از هم بپاشد، باز آن همه مخاطب گروه تبدیل می‌شود به معدودی طرفدار دوآتشه قدیمی. از خاکستر دو گروه بسیار معروف و متوسط راک به نام‌های Soundgarden و Rage Against the Machine یک گروه متوسط درآمد که آهنگ‌های جاندار بالدار استخوانداری را ساخت و اسم گروه Audioslave است، اما به‌رغم اینکه حنجره فولادی کریس کورنل که تنها نقطه‌قوت جدی Soundgarde بود با توانایی‌های سه نوازنده گروه دوم درآمیخته و لیریک‌ها دستمایه‌‌های انسانی‌تری نسبت به سابق یافته و اعضای گروه پخته می‌نوازند، الان کمتر پیش می‌آید که Audioslave بتواند استادیوم‌‌های ورزشی را پر کند، در حالی که هر کدام از آن دو گروه به تنهایی این کار را قبلا می‌کردند.

اریک کلپتون وقتی تمام در و دیوار خیابان‌ها و متروهای انگلیس با عبارت «کلپتون خداست» پر شد و کلپتون همان حالتی را پیدا کرد که باب دیلن زمانی درباره خود، این اصطلاح را درباره این حالت به کار برده بود که «اگر به جای موسیقی نواختن، روی صحنه میخ به دیوار بکوبم، باز هم مردم می‌آیند مرا ببینند» گروهی را راه انداخت به اسم درک و دومینوها. این کار را کرد تا مردمی به کنسرت‌‌هایش بیایند که به جای اسم کلپتون، دلشان بخواهد با موسیقی جدی طرف شوند. مارک نافلر هم همین کار را کرد. او سال‌ها قبل دایر استریتز را گذاشت کنار تا بتواند موسیقی بنوازد. باب دیلن هم این کار را کرد و پیتر گرین هم می‌‌خواست این کار را بکند اما بعد از رها کردن «فلیت وودمک» دیگر نتوانست خودش را جمع کند تا موسیقی بنوازد.

مارک نافلر طی این سال‌ها مرتب موسیقی زده است، به نظر من موسیقی نافلر همیشه از حس و حالی جالب برخوردار بود؛ فضاسازی خوبی داشت اما محدودیت‌های آواز نافلر (که مثل لئونارد کوهن او را به خاطر زمزمه کردن در ایران محبوب کرده است)، در کنار محدودیت‌های ملودی‌سازی او (نافلر کمتر ملودی بدیع جذابی را ساخته که بتوان با سوت آن را نواخت) موجب می‌شود کسی بابت آلبوم دادن نافلر ذوق نکند، اما آدم‌هایی که دوست دارند صدایی دلچسب را در بافتی متعارف (برای غربی‌ها) و سخت غیرمتعارف برای ایرانی‌‌ها (که متاسفانه مصرف‌کننده سرریز تجاری موسیقی غربند) بشنوند، الان چند تکه موسیقی را می‌شنوند که هم به هر معنی کلمه آهنگین است و هم از هنر گیتارنوازی جدی‌ای بهره می‌برد که بی‌نمایش بی‌حد (show off)، از توانایی‌های یک ساز برای بیرون دادن صدایی شنیدنی استفاده می‌کند.
و البته نافلر خوب بلد است آنچه را بلد است نشان دهد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد